بے مسئله !

خاطراتــــ آلبالو خانومے...















مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

همه رو کنجکاو کردم به خاطر این پست هایی که نظراتشو برداشتم :دی

گفتین بگو چی شده درست و چی گفتین :-"

یکم توضیح میدم ولی زیاد نمیتونم و دلیلم هم کاملا موجهه و نمیتونم خیلی مستقیم همه چیو بگم :دی

+ هدی جون به خاطر تو رو مطلب رمز نذاشتم فقط اگه ایمیلی چیزی از خودت بهم بدی که رمز رو واسه بعد ها برات بفرستم :*

+ خیلی خوشحالم که ماهی جونم برگشته

+ پروین جان گفتی که آهنگ رو وبلاگم و بذارم واسه دانلود و اون قبلی ها رو لینکشو درست کنم . متاسفانه من نت ندارم الان ولی به محض اینکه تونستم برات میذارم . ولی اگه نرم افزار دانلود داشته باشی وقتی وارد وبلاگ میشی خودش برات آهنگ رو وبلاگ رو دانلود میکنه . اسم اهنگ هم tarpon هست . تو نت سرچ کنی شاید بیاد


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت 1391ساعت 1:08 PM توسط آلبالو خانومی!ツ نظرات (2)

جدیدا خیلی احساس تغییر میکنم  

یکم بداخلاق شدم و اعتراف میکنم بچه بدی دارم میشم از بس بداخلاقی و لجبازی میکنم! خب اینم ناراحتم میکنه مخصوصا با خونوادم دوست دارم مهربون باشم :( 

تازه شانس اوردم بابام این روزا خیلی خیلی خوش اخلاق شده و خل بازی هم در میارم میخنده:)) اگه نه روزی شونصد بار با بابام حالِ همو میگرفتیم :))  

(بابام اخلاقش خیلی شبیه منه . یعنی همه میگن منو بابام شبیه همیم . واسه همین وقتی با هم بداخلاق شیم نتیجه معلومه :-" ) 

اصن لجبازیمو که نگو :)) فک کن مامانم برام یه چیزی خریده بود .بعد اومد به شوخی گفت نگین :| من فکر کردم بیام خونه مرتبه همه جا کمکم کردی برات جایزه خریدم که :(( گفتم مگه ادم واسه کار واسه بچش جایزه میخره؟!‌:| اصن نمیخوام جاییزه ماله خودت!!!‌(یعنی تا این حد لجبازم!‌تو دلم دارم بشکن میزنم که چی برام خریده ولی اینجوری میگم:دی ) والا کسی به من اینجوری بگه اون وسیله رو که بهش نمیدم هیچی یکمم خشمگین میشم و اینا :دی ولی مامانم اینجوری شد :| فقط!‌بعدش دیگه بماند که نتونستم تحمل کنم و هی گفتم بده وسیلمو بده! تازه ظرفارو اینا رو هم شستم :))))  

بعد دیدم برام یه لباس خشگل خریده . تو یه مغازه دیده بود خوشش اومده بود خریده بود :x حالا من اینجوری میزنم تو ذوقش :| خیلی حرصم میگیره از خودم درین مواقع :( 

اصن دوستامم که خیلی بدجنس شده بودم در برابرشون !‌یعنی اینکه همش برم رو اعصابشون و هی گوشیمو خاموش کنم و اینا!‌که اون بعد دو روز برطرف شد :-" سعی کردم تو این دو روز به کسی کار نداشته باشم که دعوامون نشه :دی  

یه چیز دیگه هم که این روزا خیلی تغییر کردم توش اینکه مهربون تر شدم . یعنی واسه عُمومِ‌مردم مهربون تر شدم و کمتر اخم میکنم و اینا . 

 البته اگه کسی پررو بازی دربیاره هنوزم جوابش همون قبلیَس که بوده :-"  

یه چیز دیگه هم که به خاطرش خوشحالم اعتقاداتمه . که حس میکنم روز به روز دارم بهش وابسته تر میشم .اعتقاداتِ دینیم و میگم ... و از حق نگذریم استاد تفسیر موضوعیم خیلی کمکم کرد که به جوابام برسه . 

 و بیشترین چیزی که کمکم کرد که به حرفاش اهمیت بدم، این بود که یاد گرفتم نگاه نکنم اونی که حرف حق و میزنه کیه و از چه قشریه و با چه عقاید سیاسی حتی!‌ یاد گرفتم حرف راست رو از هرکی بگه بشنوم ... هرچند هنوزم سخته ولی در مورد استاد تفسیر موضوعیم کاملا اوکی شدم دیگه . 

 اوایل خیلی به نظرم آدم بی علمی اومد. و فک کردم ازینایین که رو هوا حرف میزنن ! 

ولی دیدم نه واقعا هم انتقاد پذیره و هم  اگه اطلاعات علمیش خیلی بالا نباشه ( که تو بعضی زمینه ها هست ) اطلاعات دینیش خیلی خوبه . اینکه کاملا با دلیل و مدرک حرف میزنه واقعا خوبه . 

من دارم عاشقِ دینم میشم! واقعا میبینم خیلی چیزایی که توشه و دوست نداشتم قبلا ،‌دوست داشتنیه حتی!‌  

احتمالا اگه این ناهید خانِم بد نمره نده درسایِ عمومیِ‌دیگمم با این برمیدارم :دی کمن واقعا استادای عمومیِ اینجوری . استاد اخلاق ترمِ پیشم برعکسِ این بود دقیقا . سرِ کلاساش فقط یا کتاب میخوندم یا جزوه هامو کامل میکردم :دی 

+ دعا کنید نمره دادَنشم خوب باشه :دی 

+ معمولا خوش ندارم در مورد عقایدم صحبت کنم ولی ایندفعه دلم خوشش اومد  

 

پی نوشت : 

-دیروز کلاس زبانو پیچوندم که با بچه ها برم پانتومیمِ‌ تو دانشگاه . بیتا از کلاس زبان زنگ زد گفت کجایی بچه !؟‌ گفتم تو کلاسی ؟!‌گفت آره !!!‌گفتم منم بیرونم دلت بسوزه :)) گفت داریم تمرین حل میکنیم همش یادِ تو کردیم این نگین کجاس که همه ی تمرینا رو بندازیم گردنش :|  

من :))))))))) 

- زنگ زد ...بغض کرده بود . معلوم بود به زور داره وسط گریه کردنش و میگیره!‌حس میکردم وسطش هق هق میکنه ... لعنت به خیلی چیزا که نمیتونم بگم :|دیوونه میشم وقتی حالتو اینجوری میبینم ... کاش پیشت بودم بغلت میکردم با هم به باعث و بانی ها فحش میدادیم یکم دلت آروم میشد :((( دختر بودن تو این جامعه گاهی خیلی سخت میشه ... مخصوصا اگه مثه این دوست من مظلوم باشی . من بودم هر کاری میکردم که اون آشغالِ مقابلم و زمین بزنم!‌هر کاری 

 - اعتراف میکنم هنوزم یکم دعوایی هستم . این چند روز و که بداخلاق هستم میگم .ولی کسی سر به سرم نذاره اتفاقی نمیفته :))

تیمون نوشتن : 

تیمی : نگین تو دوست داری من ارشد قبول شم ؟ 

من : آره خب اگه نه مجبورم هی سروصدا نکنم که تو درس داری! 

تیمی : نه یعنی دوست داری من مشهد قبول شم؟!‌ 

من : چه میدونم خب! 

تیمی : خب بگو! 

من : آره دوست دارم!‌ 

تیمی : دیگه آدم که طرفدار زیاد داشته باشه همین میشه! 

من : خودتو گرفتی ؟:| 

تیمی : مگه نگفتم با من میخوای حرف بزنی وقتِ‌قبلی بگیر؟!‌ 

من :))))))))))

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391ساعت 2:00 PM توسط آلبالو خانومی!ツ نظرات (15)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391ساعت 1:18 PM توسط آلبالو خانومی!ツ

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت 1391ساعت 11:56 AM توسط آلبالو خانومی!ツ

یه مدته رفتار بقیه داره برام بی اهمیت میشه :) منظورم اینه دیگه مثه قبل که با دیدنِ یه سری چیزا افسوس میخوردم الان یکم وضعم بهتر شده .

زیاد در این مورد با کسی حرف نمیزدم و نمیزنم . فقط با بانو و یه نفر دیگه که حرف زدم خیلی روم تاثیر داشت . بانو حرفِ قشنگی زد . گفت نت یه فایده که داره اینه که باعث میشه محکم بشی و بی خیال! حتی تو دنیای واقعیت! اینکه وقتی یه نفر چرت میگه یا یکی اوج بی فرهنگیشو به نمایش میذاره برات مهم نباشه!

شاید اگه قبلتر بود بعدِ این اتفاقی که الان براتون میگم تا چند روز تو فکر بودم و افسوس میخوردم! ولی الان واسه خودمم جالب بود که فقط خندیدم! به این جنگ و جدال و به این کوتاه اندیشی ها خندیدم! اصلا هم برام مهم نبود !

حالا قضیه ای که خندیدم چیه :دی

همون طور که میدونید (امیدوارم بدونید:دی) امروز بزرگداشت فردوسی هست . من هم تویِ پیجِ کتاب تو اف/ بی که ادمینشم (4 تا ادمین داره یکیش منم ) یه پست زدم و توش یکی از شعرای فردوسی رو گذاشتم و اعلام کردم که بزرگداشتِ فردوسیه . حالا شعر چی بود ؟ همون که توش میگه هنر نزد ایرانیان است و بس! باورتون نمیشه چه بزن بزنی راه افتاد :)))) یکی اومد گفت این شعر نژاد پرستانست ( ترک آذربایجان بود ) یکی دیگه بهش فحش داد و باز جبهه و جبهه گیری شد و اصن یه وضی! یعنی من میخندیدم که یه همچین مردمی هستیم ما! یعنی به خاطر یه بیت شعر به جونِ هم میفتیم! :دی یکیشون برگشته میگه فردوسی تفکراتِ نژاد پرستانه داره :))

میگم خب داره که داره خوندن و نوشتن حرفهای یک نویسنده یا شاعر به معنی قبولِ تفکراتش نیست! میگم همین کتابی که شما دارین سرش با هم دعوا میکنین سومین حماسه ی جهانه! اونم نه به خاطر تفکراتِ فردوسی یا معنیِ شعراش! بلکه به خاطرِ زیبایی هنریش!

کلی ادم میان زبان فارسی رو یاد میگیرن فقط و فقط به خاطر اینکه شعرهای حافظ و فردوسی و سعدی رو بفهمن! اون وقت ما داریم سرِ معنیش با هم دعوا میکنیم :))

حالا اینا که هیچی یکی اون وسط گفت کتاب شاهنامه رو فرا/ما/سون ها نوشتن که ما رو به جون هم بندازن! منم گفتم آره اتفاقا خیلی هم موفق بودن :)) گفتم نگا چه خوب و قشنگ داریم به هم فحش میدیم و اقوامِ مختلف به خاطرِ یه بیت شعر به جونِ هم افتادیم! گفتم تازه خیلی ضعیفیم! چون خودمون رو عروسک های خیمه شب بازی میدونیم که آمریکا داره با ما بازی میکنه! خودمون هم که پاک و مودب و بی عیب هیچ تقصیری نداریم! فقط همون آمریکا که داره با یه بیت شعر ما رو به جونِ هم میندازه :))

خدایا!

واقعا خنده داره!

یا یکی دیگه وقتی بود که روز مادر رو تبریک گفتم تو پیج . یکی اومد کلی حرف و توهین به اسلام که آی هوار این دین مسمومِ روز مادر و زن هم امروز نیست 8 مارسه! :))

خانومه سنشم بالا بودا! بعد جالبه جملش این بود " این دین مسموم حرف از دموکراسی میزنه ولی ذره ای آزادی بیان و احترام به عقیده توش نیست! "

بهش میگم نه که شما الان به دینِ من احترام گذاشتی ! داری میگی دینِ مسموم و علنا توهین میکنی اون وقت انتظار احترام به عقیده ی خودت و داری؟!

یعنی واقعا خنده داره :)) بهم میگه بورو تقویم جهانی رو نگا کن ببین 8 مارسه! میگم تو هم بورو یه نگاه به منشور سازمان ملل بنداز معنی آزادی عقیده اونجا هست :)) میگم چیزی الان از شما کم شد که من به خودم و مسلمونا تبریک گفتم واقعا؟!

یعنی یه همچین تفکراتی داریم ما :)


نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت 1391ساعت 7:04 PM توسط آلبالو خانومی!ツ نظرات (27)

اخلاقم گنده ؟ به خودم مربوطه !


غرورم از حد گذشته ؟ به خودم مربوطه !


تمام زندگیم خودخواهانه ست؟ زندگی خودمه !


از عده ای متنفر شدم ؟ به خودم مربوطه !


دوس دارم تنها باشم ؟ حسِ خودمه !


دوباره عاشق شدم ؟ دلهِ خودمه !


نگاهم به نگاهه اون دوخته ست ؟ چشمای خودمه !


از روابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد ؟ سلیقه ی خودمه !


صدای خنده هام از حد عادی بلندتره ؟ خوش حالی خودمه !


با یه تلنگری به هق هق میفتم ؟ دردِ خودمه !


عده ای را به فراموشی سپردم ؟ حافظه ی خودمه !


+ اصن با دیکتاتوریِ این نوشته حال میکنم D:

منبع : وبلاگ عشخم نازی


+ ادامه ی مطلب یه چیزی گذاشتم که امروز شنیدم و خیلی ناراحت شدم :(


بعدا نوشت :

گاهی با یه لینک مثه این (کلیک) میری به خودِ خودِ حسایِ خوب


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1391ساعت 5:11 PM توسط آلبالو خانومی!ツ نظرات (32)