جدیدا خیلی احساس تغییر میکنم
یکم بداخلاق شدم و اعتراف میکنم بچه بدی دارم میشم از بس بداخلاقی و لجبازی میکنم! خب اینم ناراحتم میکنه مخصوصا با خونوادم دوست دارم مهربون باشم :(
تازه شانس اوردم بابام این روزا خیلی خیلی خوش اخلاق شده و خل بازی هم در میارم میخنده:)) اگه نه روزی شونصد بار با بابام حالِ همو میگرفتیم :))
(بابام اخلاقش خیلی شبیه منه . یعنی همه میگن منو بابام شبیه همیم . واسه همین وقتی با هم بداخلاق شیم نتیجه معلومه :-" )
اصن لجبازیمو که نگو :)) فک کن مامانم برام یه چیزی خریده بود .بعد اومد به شوخی گفت نگین :| من فکر کردم بیام خونه مرتبه همه جا کمکم کردی برات جایزه خریدم که :(( گفتم مگه ادم واسه کار واسه بچش جایزه میخره؟!:| اصن نمیخوام جاییزه ماله خودت!!!(یعنی تا این حد لجبازم!تو دلم دارم بشکن میزنم که چی برام خریده ولی اینجوری میگم:دی ) والا کسی به من اینجوری بگه اون وسیله رو که بهش نمیدم هیچی یکمم خشمگین میشم و اینا :دی ولی مامانم اینجوری شد :| فقط!بعدش دیگه بماند که نتونستم تحمل کنم و هی گفتم بده وسیلمو بده! تازه ظرفارو اینا رو هم شستم :))))
بعد دیدم برام یه لباس خشگل خریده . تو یه مغازه دیده بود خوشش اومده بود خریده بود :x حالا من اینجوری میزنم تو ذوقش :| خیلی حرصم میگیره از خودم درین مواقع :(
اصن دوستامم که خیلی بدجنس شده بودم در برابرشون !یعنی اینکه همش برم رو اعصابشون و هی گوشیمو خاموش کنم و اینا!که اون بعد دو روز برطرف شد :-" سعی کردم تو این دو روز به کسی کار نداشته باشم که دعوامون نشه :دی
یه چیز دیگه هم که این روزا خیلی تغییر کردم توش اینکه مهربون تر شدم . یعنی واسه عُمومِمردم مهربون تر شدم و کمتر اخم میکنم و اینا .
البته اگه کسی پررو بازی دربیاره هنوزم جوابش همون قبلیَس که بوده :-"
یه چیز دیگه هم که به خاطرش خوشحالم اعتقاداتمه . که حس میکنم روز به روز دارم بهش وابسته تر میشم .اعتقاداتِ دینیم و میگم ... و از حق نگذریم استاد تفسیر موضوعیم خیلی کمکم کرد که به جوابام برسه .
و بیشترین چیزی که کمکم کرد که به حرفاش اهمیت بدم، این بود که یاد گرفتم نگاه نکنم اونی که حرف حق و میزنه کیه و از چه قشریه و با چه عقاید سیاسی حتی! یاد گرفتم حرف راست رو از هرکی بگه بشنوم ... هرچند هنوزم سخته ولی در مورد استاد تفسیر موضوعیم کاملا اوکی شدم دیگه .
اوایل خیلی به نظرم آدم بی علمی اومد. و فک کردم ازینایین که رو هوا حرف میزنن !
ولی دیدم نه واقعا هم انتقاد پذیره و هم اگه اطلاعات علمیش خیلی بالا نباشه ( که تو بعضی زمینه ها هست ) اطلاعات دینیش خیلی خوبه . اینکه کاملا با دلیل و مدرک حرف میزنه واقعا خوبه .
من دارم عاشقِ دینم میشم! واقعا میبینم خیلی چیزایی که توشه و دوست نداشتم قبلا ،دوست داشتنیه حتی!
احتمالا اگه این ناهید خانِم بد نمره نده درسایِ عمومیِدیگمم با این برمیدارم :دی کمن واقعا استادای عمومیِ اینجوری . استاد اخلاق ترمِ پیشم برعکسِ این بود دقیقا . سرِ کلاساش فقط یا کتاب میخوندم یا جزوه هامو کامل میکردم :دی
+ دعا کنید نمره دادَنشم خوب باشه :دی
+ معمولا خوش ندارم در مورد عقایدم صحبت کنم ولی ایندفعه دلم خوشش اومد
پی نوشت :
-دیروز کلاس زبانو پیچوندم که با بچه ها برم پانتومیمِ تو دانشگاه . بیتا از کلاس زبان زنگ زد گفت کجایی بچه !؟ گفتم تو کلاسی ؟!گفت آره !!!گفتم منم بیرونم دلت بسوزه :)) گفت داریم تمرین حل میکنیم همش یادِ تو کردیم این نگین کجاس که همه ی تمرینا رو بندازیم گردنش :|
من :)))))))))
- زنگ زد ...بغض کرده بود . معلوم بود به زور داره وسط گریه کردنش و میگیره!حس میکردم وسطش هق هق میکنه ... لعنت به خیلی چیزا که نمیتونم بگم :|دیوونه میشم وقتی حالتو اینجوری میبینم ... کاش پیشت بودم بغلت میکردم با هم به باعث و بانی ها فحش میدادیم یکم دلت آروم میشد :((( دختر بودن تو این جامعه گاهی خیلی سخت میشه ... مخصوصا اگه مثه این دوست من مظلوم باشی . من بودم هر کاری میکردم که اون آشغالِ مقابلم و زمین بزنم!هر کاری
- اعتراف میکنم هنوزم یکم دعوایی هستم . این چند روز و که بداخلاق هستم میگم .ولی کسی سر به سرم نذاره اتفاقی نمیفته :))
تیمون نوشتن :
تیمی : نگین تو دوست داری من ارشد قبول شم ؟
من : آره خب اگه نه مجبورم هی سروصدا نکنم که تو درس داری!
تیمی : نه یعنی دوست داری من مشهد قبول شم؟!
من : چه میدونم خب!
تیمی : خب بگو!
من : آره دوست دارم!
تیمی : دیگه آدم که طرفدار زیاد داشته باشه همین میشه!
من : خودتو گرفتی ؟:|
تیمی : مگه نگفتم با من میخوای حرف بزنی وقتِقبلی بگیر؟!
من :))))))))))